بسم الله

برگ ریزانت تمام شد؟راحت شدی؟ خیالت تخت تخت شد؟ دیگر برگی نمانده بر تن عریان درخت های شهر و تو آمدی و با خودت بردی روح خسته و بی جان شهر را.

من نمیدانم چرا و چگونه دلت آمد با خودت ببری و من غمدیده ی تنها در این سرگردانی شهر و شهر سرگردان نگرانیم دوچندان شود از حال این روزهایت

نگرانت هستم پاییز. تویی که من در تو متولد شدم و در تو جان گرفتم و در تو عاشق شدم و در تو دل باختم و در تو هزاران اتفاق زندگیم افتاد و در تو ...

نگرانت هستم که مبادا در جاده های پر رفت و آمد روزگار راه را گم کنی و من همچنان مانند مسافری در ایستگاه آخر زندگی به انتظار دوباره آمدنت نشسته باشم

نگرانت هستم.نگران تویی که مانند...

نه تو مانند هیچ چیز نیستی

تو مانند خودت هستی

هزار رنگ و هزار دل و هزار عشق

یادم نمیرود تو را که

که را نمیشود گفت

که تمام درد های من است و درد ...

پاییز نام تمام درد های دنیاست

نام تمام عشق های دنیا

نام تمام داستان های عاشقانه ی دنیا

و امشب با اولین برفی که ببارد تو میروی

...